وطنخوانی 10
خون میچکد از دوران، هين پردۀ خون میزن
زين درد گرَت حرفی است از پرده برون میزن
از سازِ خردمندان باری دلِ من بگرفت
هان زخمۀ نو اينک بر تارِ جُنون میزن
با سوختگان میگوی احوال لبِ دريا
زين وسوسه آتشها در صبر و سکون میزن
از زخم بَلانوشان رَنگاب مهيّا کن
در شهر سيهپوشان صد رايتِ خون میزن
ای «من» همه «ما» میشو، از رنگ رها میشو
رنگ دل خونين را از چندی و چون میزن
خونِ تنِ خورشيد است پاشيده به هر روزن
هان مشعلهای زين خون بر سقف و ستون میزن
در گفت نمیگنجد اين شور که در جان است
دفتر به صبوران نِه، فرياد جنون میزن
سرودۀ عبدالله کوثری (مهر 1357) در کتاب گزيدۀ شعرهايش

