تاريخ در خاورميانه به خون نشسته است
حراميان و راهزنان و گدايان هول
در خاورميانه تاريخ مینويسند
و سلطنت جذاميان با دستان پيسشان
آغاز شده است
خاورميانه را میرانند
برهنهپای و سرآشفته
...
خاورميانه کجا رفت؟
اين تمدّن شعر و غزل را کدام چنگيز و تيمور
بر باد داد؟
دلم برای غزل غزلها تنگ شده است
...
آيا دوباره میشنوم
آوای جادويی رضاعلی و عبدالحليم حافظ را؟
آيا بيروت دوباره به پا خواهد خاست
با نغمههای فيروز، بانوی سربلند ترنّم؟
آيا بغداد و قاهره و دمشق و صنعا
دوباره نفس میکشند؟
و من خنجر کج و زيبای يمنی را
بر شال پدران مهربان يمن خواهم ديد؟
نه، مرا ديگر مجالی نمانده
که کاروانسالار عمر، طبل رحيل کوبيده
و بايد رفت
با دلی شکسته بايد رفت
...
اما میدانم که پس از من
مردان راستقامت
در پشت خيابانهای خونآلود کابل و بغداد
و تهران و دمشق و صنعا
ايستادهاند
تا برای چشمان مبهوت کودکان پيرِ اين فصل
از ترقوۀ من و يارانم
فرفره و قاصدک بسازند
و از گيسوان سوختۀ شهيد زليخای الجزايری
عروسکها بغداد را
دوباره بيارايند
من میدانم
بخشی از سرودۀ دکتر عبدالحسين فرزاد
در مقدمۀ دفتر شعر غادة السمان با نام «عليه تو اعلان عشق می دهم»

