وطنخوانی 8
آه ... ای دیارِ دور!
ای سرزمین کودکیِ من!
خورشیدِ سردِ مغرب بر من حرام باد
تا آفتاب توست در آفاقِ باورم
ای خاکِ یادگار!
ای لوح جاودانۀ ایّام!
ای پاک، ای زلالتر از آب و آینه!
من نقشِ خویش را همهجا در تو دیدهام
تا چشم بر تو دارم، در خویش ننگرم
ای کاخ زرنگار!
ای بام لاجوردیِ تاریخ!
فانوس یاد توست که در خوابهای من
زیر رواق غربت، همواره روشن است
برق خیال توست که گاهِ گریستن
در بامداد ابریِ من، پرتوافکن است
اینجا، همیشه روشنی توست رهبرم
ای زادگاه مهر!
ای جلوهگاه آتش زرتشت!
شب گرچه در مقابل من ایستاده است
چشمانم از بلندی طالع به سوی توست
وز پشت قلّههای مهآلودۀ زمین
در آسمان صبح تو پیداست اخترم
ای مُلکِ بیغروب!
ای مرز و بوم پیرِ جوانبختی!
ای آشیان کهنۀ سیمرغ!
یک روز، ناگهان
چون چشم من ز پنجره افتد به آسمان
میبینم آفتابِ تو را در برابرم
نادر نادرپور

