وطن‌خوانی 4

سه‌شنبه بيست و هفتم خرداد 1404 مرز بازرگان

... پاسپورت کانادايی‌ای را طوری دستش گرفته بود که بقيه هم ببينند. چشمش به گروه خسته و نخوابيدۀ ما می‌افتد. می‌گويد: «کجا دارين می‌رين؟» می‌گويم: «تهران.» با لحنی آمرانه می‌گويد: «خبر ندارين جنگ شده؟ کجا دارين می‌رين؟ همه دارن از ايران فرار می‌کنن!»

دوست دارم همان جا چمدان را زمين بگذارم. دست‌هايم را به کمرم بزنم. بشورمش و پهنش کنم روی طنابی که دور محوطه کشيده‌اند! اما راستش لحن خانم محترم آن‌قدر سفيهانه است که ارزش هيچ گفت‌وگويی ندارد. بگذار برود و دلش به پاسپورت کانادايی‌اش خوش باشد. همان ايران جنگ‌زدۀ غم‌زده را ترجيح می‌دهم.

آخرين قدم‌ها را طی می‌کنيم و در صف مهر پاسپورت می‌ايستيم. ليلا می‌گويد: «مطمئنی نمی‌خوای برگردی؟ ما از اينجا خودمون می‌ريم ها...»

فقط لبخند می‌زنم.

... برای من که سال‌هاست سفر می‌کنم، هيچ وقت ورود به ايران تا اين حد لذت‌بخش نبوده است. خنده‌دار به نظر می‌رسد. وضعيت ايران در اين لحظه از هر زمان ديگری در اين سال‌ها که من سفر می‌کنم و سفرنامه می‌نويسم ناامن‌تر است، اما هيچ‌گاه تا اين حد دلم برايش تنگ نشده بود، تا اين حد دوستش نداشتم و تا اين حد نمی‌دانستم که بدون «ايران» (با همۀ بلاهايی که سر خودش و مردمش آورده‌اند) هيچ چيز نيستم... هيچ چيز!

بلاتکليف (سفرنامه‌ای در جنگ)؛ نوشتۀ منصور ضابطيان