گزارش خواندنی عيسی‌خان صدیق از سه مهمان اروپايی کنگرۀ هزارۀ فردوسی

در مدت انعقاد کنگره در تهران، به دستور فروغی، من از «سر دنيس‌راس» رئيس مدرسۀ السنۀ شرقی لندن، و از «درينک‌واتر» شاعر و نويسندۀ نامدار انگليسی، و «پاگليارو» استاد زبان و تاريخ ايران در دانشگاه رم، در کاخ صارم‌الدوله که نزديک خانه‌ام بود پذيرايی می‌کردم. در مسافرت از تهران به طوس نيز با همان سه نفر در يک اتومبيل عازم مشهد شديم...

در آن تاريخ «سر دنيس‌راس» حدود شصت و پنج سال داشت و از شاگردان قديمی پروفسور براون بود، ولی از حيث دانش و اخلاق شباهتی به استاد خود نداشت؛ زيرا پس از ياد گرفتن زبان فارسی در 1900 ميلادی مدت چهارده سال در هندوستان خدمت کرده و همين مسئله در اخلاق و رفتار او تأثير فراوان کرده بود. در آن موقع هندوستان مستعمره بود و هندی‌ها به حدی نسبت به زمامداران انگليس تأدّب نشان می‌دادند که کبر و غرور در آنان ايجاد می‌شد. اتباع انگليس مقيم هندوستان به هر کشوری می‌رفتند تصور می‌کردند با بوميان هند سروکار دارند و نخوت در رفتار و کردار آنها هويدا بود.

«سر دنيس‌راس» نيز تا حدی متکبر می‌نمود در صورتی که پروفسور براون در درس‌ها و سخنرانی‌ها و کتب خود يادآوری می‌کرد که در ايران ادب و فروتنی و مهمان‌نوازی مردم را بايد از عبوديت نسبت به خارجه به‌کلی جدا دانست و طرز رفتار با ايرانيان بايد با رعايت حيثيت و شئون ملی و تاريخی باشد.

«سر دنيس‌راس» بيشتر اهل معاشرت و تمتعات دنيوی و تشريفات بود و به لقب و نشان و لباس فاخر و عنوان و جاه و جلال و عضويت مجامع و انجمن‌ها و باشگاه‌ها اهميت می‌داد و در هيچ يک از رشته‌های شرق‌شناسی اطلاعات عميق نداشت. از بيست جزوه و رساله و کتاب که تأليف کرده بود تنها چهار جلد راجع به ايران و از اينها يکی در باب زندگانی و عصر عمر خيام بود و بقيه راجع به ترکستان و مغولستان و هندوستان. در کنگرۀ تهران نيز نطقی ايراد نکرد ولی بر خلاف انتظار، در عرض راه بسيار شوخ و بذله‌‌گو بود.

«سر دنيس‌راس» از آغاز تأسيس مدرسۀ السنۀ شرقی در لندن در 1916 رياست آن را بر عهده داشت. در آن سال من در دانشگاه کيمبريج معاون پروفسور براون بودم و رياست مدرسۀ مذکور به او پيشنهاد شد، ولی عشق او به پژوهش و اتمام تاريخ ادبی ايران که بزرگ‌ترين اثر مهم او است مانع قبول آن شغل شد. پروفسور براون شاگرد سابق خود پروفسور نيکلسون را برای اين کار پيشنهاد نمود. وی نيز در دريای عرفان غرق و به نقل کتاب مثنوی به انگليسی مشغول بود و معذرت خواست، بالاخره به پيشنهاد پروفسور براون تأسيس و رياست مدرسه به سردنيس‌راس واگذار شد و در حضور جورج پنجم پادشاه انگلستان در همان سال گشايش يافت.

هم‌سفر ديگر ما «درينک‌واتر» آشنا به زبان فارسی نبود ولی از تاريخ و ادبيات ايران آگاهی داشت و بيش از پنجاه سال از عمرش گذشته بود. با قامتی بلند و سيمايی نجيب و جذاب و چشمان آبی و موی سفيد بود. کم حرف می‌زد و هر وقت مطلبی را عنوان می‌کرد با صدای ملايم و مطبوع بود. در جلسات کنگره لطف طبع و حساسيت خود را در اشعاری که سروده بود ظاهر ساخت. اشعار او را ملک‌الشعرا بهار از روی ترجمه در پنجاه بيت به سلک نظم کشيده بود که اينک نمونۀ آن:

ز غوغای مغرب به تنگ آمدم

سوی کشور داستان‌ها شدم

چو ز انديشه و رنج گشتم پريش

مرا خواند فردوسی از شهر خويش...

سومين هم‌سفر در راه طوس «پاگليارو» استاد زبان‌های ايران مردی بود  ساکت و آرام. مانند تمام اشخاصی که به تحقيق در زبان‌های باستانی مشغول‌اند و با دنيای گذشته و الفاظ مهجور سروکار دارند، «پاگليارو» همواره در تفکر و تأمل فرو می‌رفت و کمتر در محاورات ما شرکت می‌جست. نطق او هم در کنگره راجع بود به متن پهلوی يادگار رزيران و کارنامۀ اردشير بابکان.