در يک هرولۀ سهروزه ميان شرق و غرب، از توکيو تا پاريس، همه چيز به فردی در ميانۀ اين دو شهر يعنی ايران ختم شد، جايی که پروفسور کربن، جوانی ايرانی را دعوت کرد تا پس از پايان دورۀ تحصيل در دبيرستان رازی تهران، به فرانسه برود و در آنجا استادان بزرگی را ببيند و نزد آنها زانو بزند و سرانجام در يک انتخابات دروندانشگاهی، کرسی اسلامشناسی استادش را از آن خود کند و از آن پس نام تشيّع را در عنوان کرسیاش بياورد.
آخرين فيلم از مستند سهگانۀ مسعود طاهری که در مشهد اکران شد، پس از پرداختن به زندگی ايزوتسو و هانری کربن، به گفتوگو با محمدعلی اميرمعزی اختصاص داشت که برخلاف دو فيلم نخست، روايت را نه صرفاً در گفتار اين و آن، که بيشتر از زبان خود وی شنيديم که از زندگی شخصیاش و استادانش و باورهايش گفت و آنها را گاه شفاف و نمايان و گاه در پرده و گذرا بيان کرد.
در کنار شنيدن سخنان روشن اميرمعزی در اين باره که «تشیع دین امام است و مسیحیت دین مسیح»، و «ستون فقرات تشیع امام است» و «امام محل تجلی اسماء الهی و موجودی آسمانی است که از نور خدا آفریده شده و نوری آسمانی است که بُعد تاریخی هم پیدا میکند»، شايد شنيدن اين حرفها از زبان وی تازه باشد که: «در جامعههايی که جنبههای عرفانی در آنها نشت کرده، اخلاق بسيار به امور دينی مرتبط میشود و اگر بخواهيد جنبههای دينی آنها بگيريد پايههای اخلاقی آنها را متزلزل میکنيد؛ پس مراقب باشيد که پايههای اخلاقی مؤمنين را سست نکنيد؛ زيرا بخش مهمی از آن چيزی که جامعه را با هم پيوند میدهد و باعث میشود که مردم با هم جامعه را بسازند، همين مسائل اعتقادی است. بسياری از اعتقاداتی که ما به آنها میگوييم عاميانه، ريشههايی عميق در چيزهای غيرعاميانه دارد».
اميرمعزی که در آغاز گفتوگو کمی محتاطانه حرف میزد، بالاخره تا آنجا پيش رفت که وقتی از اصلاحگری اجتماعی سخن گفت، به جايی رسيد که بهصراحت بگويد: «يک چيزهايی هست که بورژوازی درست کرده، تاريخ درست کرده، کليسا درست کرده، اگر بگوييم بايد اينها را از هم بپاشانيم، چون بیخود هستند و زنجيرهايی شدهاند که دست و پای ما را بستهاند. حالا مثلاً پاشانديم، ولی به جای آنها چه آورديم؟ موضوع اين نيست که آدم خراب کند، موضوع اين است که آدم بتواند درست کند؛ چون آدمها با جامعههای سنتی به هر دليلی به يک تعادلی رسيدهاند و دارند همديگر را نگه میدارند، مثلا اينجا يکشنبهها به کليسا يا قبرستان يا جاهای ديگر میروند، اينها يک تعادلهايی به وجود میآورد که شما وقتی اينها را از هم بپاشانيد، اين تعادل از دست میرود و موجب گسستهايی میشود که میتواند خشونتآفرين باشد. بعد، به جای آن چه میآوريد؟ و چطوری میخواهيد اينها را با هم آشتی بدهيد؟... مصلح اجتماعی بودن شوخی نيست!».
اميرمعزی خيلی چيزها را هم در پرده گفت، زيرا خودش تصريح کرد «آنهايی که به امور فراعقلانی باور دارند، معمولاً حفظ سر میکنند تا بسياری از بحثها پيش نيايد»؛ برای همين، به رغم اصرار کارگردان، نه از داستان جمکران رفتنش در نوجوانی گفت و نه از خيلی چيزهای ديگر، هر چند در پايان، وقتی که بيشتر يخها آب شده بود، در برابر اين پرسش جسورانۀ طاهری دربارۀ سبيل پروفسور، با نادرست خواندن همۀ شايعات و حرف و حديثها، خيلی صميمانه و راحت گفت که اين سبيل را گذاشتهام؛ چون خانمم دوست دارد. و اينجا بود که حاضران در سالن برايش کف زدند؛ و اين امر کارگردان را چنان به وجد آورد که در پايان نمايش فيلم، چند بار از آن به عنوان يک خاطرۀ ماندنی ياد کرد.

