اندر احوالات پروفسور براون، به قلم دکتر عيسی صديق (1)

دکتر عيسی صدیق در کتاب خاطرات خود با نام «يادگار عمر» از آشنايی و معاشرت خود با پروفسور ادوارد براون چنين می‌نويسد:

پس از استقرار در لندن و آشنايی با محيط جديد، نامه‌ای به پروفسور براون نوشتم و ورود خود و اشتياقم را به زيارت او اطلاع دادم. در جواب، با اظهار کمال محبت، مرا برای روز معينی از اوايل ماه اوت به کيمبريج دعوت فرمود.

من هم در روز مذکور با قطاری که نوشته بود به طرف کيمبريج حرکت کردم. بيش از يک ربع ساعت طول نکشيد که قطار از ميان خانه‌های آجری و کارخانه‌های مستور از دود گذشت و به بيرون شهر لندن رسيد. اطراف خطوط آهن، تا چشم کار می‌کرد، همه جا سبز و خرّم و دل‌انگيز و فرح‌‌بخش بود. گاهی درختان بيد و نارون و سپيدار و سيب و گردو ديده می‌شد، و زمانی مزارع گندم و کاهو و کلم و لوبيا. اراضی بين لندن و کيمبريج عموماً هموار و از چمن پوشيده بود و گاوان بسيار تميز در ميان آنها به چرا مشغول بودند. تپه‌هايی که در بعضی از نقاط به نظر می‌رسيد چنان سبز و باصفا و زيبا بود که چشمان را حقيقتاً لذت می‌بخشيد و حظّی زايدالوصف نصيب بيننده می‌کرد. بين تپه‌ها و کشتزارها در برکه‌های کوچک و بزرگ و نهرها دسته‌های قو و مرغابی با ناز و کرشمه می‌خراميدند. خانه‌های روستايی به فاصلۀ چندصد متر از يکديگر برصفا منظره می‌افزود. قطار در حدود ساعتی پنجاه کيلومتر طی مسافت می‌کرد و در عرض راه در چهار شهر کوچک چند دقيقه توقف نمود و پس از يک ساعت و نيم به کيمبريج رسيد.

پروفسور براون وخانمش در ايستگاه حاضر بودند و مرا با اتومبيل به خانه بردند. در آن اوقات در اروپا اتومبيل نادر بود و اين نخستين بار بود که من در اتومبيل شخصی سوار می‌شدم.

خانۀ پروفسور براون کمی خارج از شهر در راه تروم پينگتن در باغ مصفايی به نام کاجستان قرار داشت. بالای مدخل عمارت به خط ثلث نوشته شده بود: «مرحبا اهلا و سهلا».

در خانۀ مذکور همه چيز ايران را به ياد انسان می‌آورد: کتابخانۀ شخصی براون با چند هزار جلد کتاب و رساله و مرقّع به فارسی و عربی، اثاثيۀ خانه از فرش و قلمکار و سفره و پرده و روميزی و ظرف و قليان و تصوير و عکس و امثال آن.

قبل از ملاقات او نمی‌دانستم که به فارسی سخن می‌گويد، ولی از همان لحظۀ ورود، با من به فارسی صحبت کرد، با لهجۀ شيرازی شيوا و شيرين بدون اندک اشکال در تلفظ «خ» و «غ» و «ق» که معمولاً مردم مغرب‌زمين از ادای آنها عجر دارند. در بين گفتگو، به مناسبت موضوع، از اشعار سعدی و حافظ و مولوی مثال می‌آورد و به اندازه‌ای خوش‌بيان و خوش‌سيما و فروتن و مهربان بود که انسان را فريفته و مجذوب اخلاق خود می‌کرد. انگشتری عقيق با سجع «ادوارد براون» در دست داشت و زنجير ساعتش از دانه‌های فيروزه به شکل تسبيح بود.

به اندازه‌ای به ايران و ايرانی عشق می‌ورزيد که معايب ما را نمی‌ديد، و همه چيز ايران به نظرش حُسن می‌نمود.

در اطاق کارش اين اشعار به خط زيبا بر کاشی منقوش بود:

مقصد ز کاخ و صفّه و ايوان نگاشتن

کاشانه‌های سَربه‌فلک برفراشتن

گل‌های رنگ‌رنگ و درختان ميوه‌دار

در باغ و بوستان ز سر شوق کاشتن

دانی که چيست؟ تا به مراد دل اندر آن

يک لحظه دوستی بتوان شاد داشتن

ورنه چگونه مردم عاقل بنا کنند

از خاک خانه‌ای که ببايد گذاشتن؟

چندی پس از ورود به خانه، ناهار بسيار لذيذی صرف شد، آن‌گاه پروفسور براون کتب و رسالاتی که تأليف کرده بود به من ا رائه داد و از آنها که قبلاً برايم نفرستاده بود نسخه‌ای اهدا کرد.

سپس با اتومبيل در شهر مرا به گردش برد و کتابخانۀ دانشگاه و دو سه مدرسه را از نزديک نشان داد که از بعضی جهات، مدارس علوم دينی خودمان را به ياد می‌‌آورد. عصر به خانه بازگشتيم و چای را در چمن محصور از گل‌های رنگارنگ صرف کرديم.

در پايان روز، مرا به ايستگاه راه‌آهن برد و تا پلۀ قطار بدرقه نمود و با کمال ملاطفت اظهار اميدواری به تجديد ديدار کرد....