سفر و نقش آن در نگاه به شهر

سفر کردن ممکن است احساس ما به زادگاهمان را تغيير دهد.

قبل از آن‌که راهیِ سفر شوی، ممکن است خيال کنی زادگاهت زيباترين و مهم‌ترين شهر دنياست. بعيد است وقتی از سفر برگردی هم چنين حسی به آن داشته باشی.

همين بود که سقراط يک بار کلان‌زمين‌دارِ متمولی را سر جايش نشاند و به او نشان داد که زمين «دَرَندَشت»ش در هيچ کجای نقشه نيست...

ريچارد لسلز گفته که سفر می‌تواند کمی از نخوت نجيب‌زادگان کم کند؛ چون تازه می‌فهمند زمين‌ها و کشورهايشان چقدر کوچک‌اند.

گوستاور فلوبرِ رمان‌نويس هم موافق است که سفر متواضع‌‌مان می‌کند: «تازه می‌بينی چه جای کوچکی از جهان را اشغال کرده‌ای».

سفر کردن با نشان دادنِ بزرگیِ جهان، به ما می‌فهماند که زادگاهمان چقدر کوچک است.

البته که اندازۀ چيزها به معنای کم‌ارزش بودن آنها نيست. ما گاهی برای چيزهای بزرگ‌تر ارزش بيشتری قائليم... اما لزوماً بين «اندازه» و «ارزش» رابطۀ مستقيمی وجود ندارد. چيزهای کوچک هم می‌توانند به اندازۀ چيزهای بزرگ ارزشمند باشند... اما صرفِ «ارزش داشتن» برای «اهميت داشتنِ» چيزها کافی نيست. برای اين‌که چيزی بااهميت باشد بايد برای ما شأنی داشته باشد، يعنی توجه و حواس ما را به خود جلب کند.

يکی از عواملی که می‌تواند «اهميت» چيزها را تغيير دهد اين است که آن را در بستر جغرافيايی گسترده‌تری قرار دهيم. تغيير در «اهميت» چيزهاست که سفر کردن ما را متوجهش می‌کند. زادگاهت، هر چقدر هم که جذاب باشد، اهميتش با دور شدن از آن رنگ می‌بازد، چون آن را در بستر وسيع‌تری قرار می‌دهی.

به همين دليل است که سفر افتاده‌ترت می‌کند. هر چقدر هم از زادگاهت دور شوی «ارزش» آن در نظرت کم نمی‌شود، اما به بی‌«اهميت» بودنش پی می‌بری.