نمايش و خنيا

نمايش و خنيا در ايران، نوشتۀ مجيد رضوانی (1279-1341) با ترجمۀ محمد زيار که به‌تازگی از سوی نشرنو به بازار آمده، سرشار از اطلاعات گرانبها در باب هنر نمايش در تاريخ ايران است. اين کتاب که به زبان فرانسه نوشته شده و برای اولين به فارسی برگشته، با تحليل سير تطور کنش‌ها و نهادهای مربوطه، تصويری می‌سازد که از دوران باستان تا روزگار معاصر را در بر می‌گيرد. تجربۀ زيستۀ نويسنده در عرصۀ هنر نمايش سبب شده است که پس از گذشت چندين دهه از زمان انتشار متن، همچنان بديع و خواندنی باشد.

کتاب از دو بخش اصلی «نمايش کهن» و «رامشگری» تشکيل شده است. در بخش اول پيشَينۀ نمايش در زمان هخامنشيان، سلوکيان و اشکانيان، ساسانيان، ايران اسلامی، آمده و فصل پايانی آين بخش به نمايش مردم‌پسند اختصاص يافته است. بخش دوم با عنوان رامشگری به تحليل رقص‌های کلاسيک و مردمی و دينی و فرقه‌ای و جادويی و جنگی و ديگر حرکات و ادوات آن پرداخته است.

در فصل مربوط به تاريخچۀ نمايش در ايران اسلامی تحليل درخشانی از تعزينه و شبيه‌گردانی و هيأت‌های مذهبی ارائه می‌کند و به پيشينۀ نمايش دينی و هجونامه‌های دينی در مناسبت‌های مختلف مذهبی می‌پردازد.

در اين بخش می‌خوانيم (ص84)

با اينکه شرکت در تعزيه‌ها سفارش شده است، شمار داوطلبان برای ايفای نقش خائنان اندک است. در اين مورد حکايتی شيرين نقل می‌کنند.

در دربند (قفقاز) کسی حاضر نشد در نقش شمر بازی کند. گردانندگان تعزيه پس از جست‌وجوی بسيار، سرانجام کارگری روس را يافتند که چند کلمه فارسی بلد بود و حاضر شد در برابر مبلغی پول، نقش قاتل را بازی کند. گردانندگان با توجه به وضعيت کارگر روس، نقش شمر را به کمترين حد رساندند. به اين ترتيب که او تنها می‌بايست لباس شمر را به تن می‌کرد، در کنار تشت آب که نشانۀ فرات بود می‌ايستاد و نمی‌گذاشت کسی به آن نزديک نزديک شود. ساعت نمايش فرا رسيد و کارگر در لباس شمر با شلاقی به دست، در کنار تشت ايستاد. فرزندان و هواداران حسين، يکی پس از ديگری، می‌کوشيدند به تشت آب نزديک شوند و کارگر با دقت تمام، آنها را دور می‌کرد. از قضا، بازيگر نقش حسين پيرمردی ريش‌سفيد بود. وقتی به تشت نزديک شد – در برابر شگفتی مدير صحنه – کارگر برخاف آنچه نقشش ايجاب می‌کرد مانع دسترسی او به آب نشد و برعکس، او را دعوت کرد که بی‌واهمه تشنگی‌اش را فرو نشاند. مدير صحنه بر سر کارگر فرياد زد که نگذارد پيرمرد نزديک شود ولی کارگر با خشم پاسخ داد: «بگذار آب بخورد، پيرمرد است.» اين حادثه نه نمايش را بر هم زد و نه سبب خوشحالی تماشاگران شد؛ برعکس، سبب جاری شدن سيل اشک گرديد. تماشاگران گريه‌کنان می‌گفتند: ببينيد شمر تا چه اندازه سنگدل بود؛ نه به کودکان رحم کرد و نه به حسين نوۀ پيامبر. آنها را کشت در حالی که اين اجنبی روس با ديدن يک بازيگر پير، دلش به رحم آمد و اجازه داد رفع تشنگی کند.