رمانی دربارهٔ جاحظ با ترجمهای درخشان
ریختن زندگی و سرگذشت شخصیتهای برجستهٔ تاریخی در قالب داستان، یکی از شگردهای رایج برای آشنایی نسل جوان با فراز و نشیب زندگی آن بزرگان است. اگرچه این ژانر در ایران، کارنامهٔ پُر برگ و باری ندارد، امّا گاه آثار درخشانی - چه به صورت اثری مستقل، چه در قامت مقدّمهٔ کتاب - عرضه شده است.
به تازگی دوست دانشور و مترجم توانا، جناب رضا مروارید، رمانی را که نویسندهای موریتانیایی به نام احمد فالالدّین دربارهٔ جاحظ نوشته است، به فارسی برگردانده و نشر هرمس آن را در شکل و شمایلی مقبول و چشمنواز روانهٔ بازار نشر کرده است.
نام اصلی کتاب «الحدقی» است که رابطهٔ آن با نام جاحظ، بر خوانندگان دقیقالنظر پوشیده نیست، لذا انتخاب نام کتاب نشان از خوشذوقی نویسنده دارد؛ در این میان جای تحسین و تمجید است که مترجم، با ذوق و سلیقهٔ مثالزدنی آن را به «دیدهور» ترجمه کرده است.
در صورت اصلی کتاب، نویسنده روایتی را ساخته و پرداخته که در آن کوشیده است تا چندفرهنگی حاکم بر دو شهر بصره در سدههای دو و سوم هجری و دوحه در سالهای آغازین هزارهٔ سوم میلادی را به موازات یکدیگر نشان دهد و بدین طریق، زمینهٔ جذب بیشتر مخاطبان جوان عرب را در دنیای مدرن فراهم آورد.
جالب آنکه به پیشنهاد نویسندهٔ کتاب، مترجم حوادثی را که در شهر دوحه میگذرد، کنار گذاشته است، چراکه از یک سو ربطی به جهان جاحظ ندارد و مخاطب آن بیشتر خوانندهٔ عربزبان است و از سوی دیگر، این کار هیچ خللی در روند ماجراهای داستان ایجاد نمیکند.
کتاب در نُه فصل از تولد جاحظ تا مرگ او را دربر میگیرد. نویسنده متّکی بر کتب تاریخ و تراجم و نیز بر اساس آنچه از جاحظ و دربارهٔ او باقی مانده است، سرگذشت وی را با شاخ و برگهایی از تخیّل و داستانپردازی قرین کرده و در نوشتاری جذاب و خواندنی ارائه کرده است، امّا آنچه برای ما در زبان فارسی اهمیّت دارد، ترجمهٔ شیوا، روان و در عین حال کاملاً وفادار مترجم است.
برای آشنایی با هنرنمایی مترجم، دو عبارت درخشان از کتاب را برگزیدهام، آنها را بخوانید و لذت ببرید:
جاحظ روی شکم دراز کشیده، آرنجهایش را بر زمین و کف دستها را زیر چانهاش گذاشته بود و از روی پشتهای بلند شهر بصره را زیر نظر داشت. او همواره در یکی از همین حجرههایی که شاگردان خلیلبن احمد در آن ساکن بودند، استراحت میکرد.
با این پرسش دورنمای بصره را نگریست که: آیا نزدیکیِ به زیباییها سبب نادیدن آنها میشود؟ آیا دوریِ از آنها الهامبخش زیباییهایی دروغین است؟ اگر اینگونه نیست، پس چرا وقتی داخل شهر بصره هستیم، جز قصّابی در جامهای آلوده، گدایی با چشمانی نابینا، یا رفتگری به دین یهود، هیچ نمیبینیم، امّا همین که از آن فاصله میگیریم، شهر با رودها و خانهها و بازارهایش، همچون عروسی که برای دلدادهاش رخ نموده است، به نظرمان غرق در زیبایی میآید؟ (ص ۳۵)
***
با گذشت سالها و سپری شدن ایام، جاحظ به نشستنِ شبانه در یکی از ایوانهای خانهٔ بزرگش در بغداد خو کرده بود. به خلوت با کتابها و کنیزش بیش از همنشینی با امیران و خلیفگان و مشاهیر دلبستگی داشت. از هدایایی که با کتابنویسیهای مکرّر برای مأمون و ابن زیّات و دیگران گرفت، سرمایهای هنگفت گرد آورد و آوازهای به هم زد که در همهٔ آفاق پیچید.
فارغ از جادوی بغداد و شهرآشوبیهایِ روزگار، گرم نوشتن میشد و همهٔ لذتش در شنیدن صدای غژغژ قلم بر کاغذ، و طَنینی بود که از عود کنیزش عَلیّه برمیخاست. در حوادث سخت سالیان اخیر همچون مرگ مأمون و آزمون اهل حدیث دربارهٔ خلق قرآن، خود را بیطرف گرفته بود و جز خواندن و نوشتن، به چیزی اهمیّت نمیداد. حسّش به او میگفت که عمر، با رؤیاهایی فزاینده امّا تحقق نایافته، در حال گذر است. (ص ۲۷۷)
در پایان ضمن عرض شادباش به دوست فرهیخته و فرزانه، جناب استاد رضا مروارید عزیز، خواندن این کتاب را به همهٔ دوستداران فرهنگ و ادب، بویژه علاقهمندان حوزهٔ ترجمه پیشنهاد میدهم.
سلمان ساکت
۱۴ مردادماه ۱۴۰۳
telegram: t.me/avaze_sorkh

